۱۳۸۸ مهر ۶, دوشنبه

این آخرین واژگانی است که در این سرزمین سبز و در کنار شما مینویسم

فردا روز پرواز است
این پرواز هم عجب غریب واژه ایست!
و لحظه تلخ خداحافظی!

گریه ها!
بغضهایی که طاقت نشکستن نداشتند...
جدایی!
آخر این چه تفدیری است که همیشه حکم به جدایی آدمها میزند...

امشب دستانم به نوشتن نمی روند
تمام واژه ها حرف از جدایی میزنند
انگار ثانیه ها هم میلی به رفتن ندارند
شوق رفتن هم در پاهایم ماسیده است انگار

ولی باید رفت...
ماندن جایز نیست
سفری باید رفت
تا ته جاده های سرسبز خیال


گریه نکن...
شانه هایم طاقت حمل اشکهایت را تا مقصد ندارد
کوله بارم را پر از امید کن
و ذره ای دعا بدرقه راهم...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر